حكيم زجاجى

554

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

تو اين خانه را خانهء خويش ساز * سرم را به پيوند خود برفراز ز من اى پسنديده دورى مكن * از اين بيش بىمن صبورى مكن به ترك اين‌چنين داد خواجه جواب * سخن‌هاى تو هست يكسر صواب 95 و ليكن مرا كار كى هست پيش * كه هرگه كه جنبيدم از جاى خويش خلل‌هاى بىمر درآيد به‌كار * نهد بر دلم چرخ گردنده بار به دو ترك گفت اى پسنديده مرد * به دل در ز بىسيمىام هست درد چو امروز وقت خراج آمده است * من امروز دانگى ندارم به دست مرا اندكى سيم بايد به وام * بيا دربكش آنچه دارى تمام 100 دو ماه دگر سود بر سر نهم * به دستت به صد مهربانى دهم دلاور به ترك سرافراز گفت * كه چيزى ندارم فزون در نهفت همه مايهء من نباشد هزار * به بخت تو فربه شود اين نزار ميان بزرگان سبك‌مايه‌ام * يقين دان كه مردى تنك‌مايه‌ام بدين اندكى سيم كار توراست * نگردد بلى حكم و فرمان توراست 105 به دو گفت ترك آنچه دارى بيار * برفت و بياورد آن نامدار كشيدند ، كان ترك موزون نبود * به دينار از سيصد افزون نبود چو بستد درم ترك خطى بداد * گواهان نبشتند بر وى چو باد برفت آن سرافراز تا شد دو ماه * يكى روز از بامدادى پگاه بيامد بر ترك و چيزى نگفت * غم زر همىخورد اندر نهفت 110 زمانى نشست آن‌گهى بازگشت * دلش با غم و غصه انباز گشت سه روز اين‌چنين رفت‌وآمد به‌درد * چهارم چنين گفت كاى زادمرد بخواهم شدن زاين بروبوم من * وجوهم بفرماى در انجمن به دو گفت ترك آن بدانديش مرد * كه خواهم به‌زودى وجوه تو كرد نخواهم ز تو مهل ده روز بيش * بشد خواجه آشفته تا جاى خويش 115 چو ده روز بگذشت آمد برش * تقاضا همىكرد بهر زرش ورا ترك گفتا فرستاده‌ام * پى زر براى تو آماده‌ام چو آرند بفرستم آن زر برت * كه دانم كه زر باشد اندر خورت بشد خسته‌دل تا مهى صبر كرد * به بارندگى ديده چون ابر كرد